با غدیر تا علی علیه السلام با غدیر تا علی علیه السلام

 

با غدیر تا عـــــلى علیه السلام

غدیر، در کجاى سرزمینِ ایمان ایستاده است؟

میانه راه حج اقلیمى میان دو شهر: سرزمین خدا و شهر پیغمبر. یک دست بر گردن مدینه داشت و یک دست در دست مکه. هرگاه غبارى میان آن دو برمى خاست، باران مى شد و گرد مى نشاند سواره مى شد و گرگِ نفاق را از دشت لاله ها مى راند.کاروان هاى مکه را آب مى نوشاند و راهیان مدینه را حرز مى خواند فرستاده را پشت بود و خداى او را شمشیر این را خانه زاد و آن را داماد.

غدیر نه آغاز بود و نه انجام اما هر انجامى را آغاز است و هر آغازى را سرانجام. اگر فضیلتى هست، سر در خم او دارد، و اگر درختى را دیدى که سترون نیست، آب از شرفِ او خورده است.
عمرى است که هر سال، غدیر را جشن مى گیریم. شادى هاى او را پاى مى کوبیم و دست مى افشانیم. از ما که جز غم، میراث نمى گذاریم، این شادترین مرده ریگ براى آیندگان است. ما بازماندگان نسلى هستیم که از حج، جز خبرى از بقیع و پیامى از غدیر نمى آوردند. شگفتا که از آنان صفا را مى پرسیدیم، سعى غدیر را مى گفتند از کعبه خبر مى خواستیم، محلّه بنى هاشم را نشانى مى دادند زمزم را پرس وجو مى کردیم، نسیم فرات را تغزّل مى کردند چاوش مى خواندیم، نوحه سر مى دادند ریگ هاى مشعر و منا را سوغات مى خواستیم، غبار بیت الاحزان را در کام ما مى ریختند. از حج که باز مى گشتند، حاجى نمى شدند، غدیرى بودند.مرگتان باد اى آنان که تحفه او را نشناختید و با خونى هاى او نرد عشق باختید.بس خیر و فضیلت که تن به خاک او مى سایند، و برخوردارى خود را از آن روح آراسته شادمانى مى کنند. و بس اوج و بلندى که آستانِ او را مى بویند و بر هرچه همت و شکوهمندى است، ناز مى فروشند.غدیر، فاصله راهى است که آدم تا بهشتِ تسلیم پیمود، و ابراهیم تا گلستان یقین، و نوح تا جودیِ امن، و موسى تا زمینِ موعود، و عیسى تا آسمان چهارم و محمد تا بیت معمور. پایانه کاروانى است که از میان آب نیل و آتش نمرود گذشته است، و سالار آن بر عصاى موسى تکیه کرده است و داود نغمه خوان شتران او است.

این جا غدیر است آن سو سقیفه، و آن سوتر منبر بوزینگانِ شام.

انذارِ عشیره در غدیر هم تنها ماند آن جا خندیدند و این جا مبارکباد گفتند، و اینک همان مسند را نشسته اند و دعوى سرمستى از خم غدیر دارند. نیز فردا نعره خواهند زد که تاریخ را ما خندق زدیم، خیبر را ما کندیم و اُسامه را تا دروازه هاى مدینه بدرقه کردیم و بازگشتیم تا غدیر را مغلوب احتجاجات سقیفه کنیم. پس حجله اقبال را خفتیم و بدر و حنین را گفتیم که سر خود گیرند و گوشه خود را نشینند.
غدیر، شناسنامه مردى است که راه هاى آسمان را مى دانست و چاه هاى مدینه را مى شناخت. خانه او درى به بیت الاحزان داشت فرزندانش در بقیع بالیدند و همان جا سر بر تیره خاک گذاشتند کوفه را به نام خود آراست، اما یاد او در نجف آرمید. زخم سقیفه را تا جمل مدارا کرد در صفین ناله برداشت و در نهروان، جاى آن زخم را از دل به فرق سر بُرد.

غدیر غمنامه وحى است رویارویى لطف با قهر: از آسمان لطف مى بارید و زمینیان قهر مى پراکندند. آن جا شَرَرى کمر شعله بست، اما بس انگشتِ خیانت که بر او فرود آمد و روزى چند، غدیر خموشانه گریست. گریست و گریست تا آن که عاشورا سر برآورد و به تسلیت او آمد.

غدیر، تفسیر بدر و احد، و شأن نزول صفین و نهروان است. بدر، عدالت مى خواست، احد شجاعت را آرزو مى کرد، خیبر تماشاى صداقت را تقاضا داشت، و غدیر آمینِ آن همه دعا و ثنا بود. اما آنان که عدالت را و صداقت را و کرامت و نجابت را، اجابت نمى خواستند، به یک تیر چند نشانه را رفتند، و غدیر را همان جا که زاد، از پاى درآوردند.

اما اینک از پس قرن ها رنج و بلا، این غدیریان اند که سر بر آورده اند و در آینه مه فام خویش، نام على را چنان مى درخشانند که کابوسِ خاموشى بدان راه ندارد. غدیریان اینک ولایت او را مى گسترانند، آن چنان که ماهیانْ آب را دعا مى گویند عشق به عدالت و آزادى را از نو برمى انگیزانند، آن چنان که آتش گرما مى پراکند.

غدیر، شایسته هر حمد و ثنا است که وحى از او پیراست و محمد بدو آراست و اسلام از او برخاست.

بى غدیر، اسلام به چیزى بیش از صلح حدیبیه نمى رسید فتح مکه را در خواب هم نمى دید و مدینه را به هُبل مى سپرد بى غدیر، نام او چنین دل ها را نمى لرزاند فریاد مکه تا دامنه ابوقبیس هم نمى پیچید.
اگر امروز چنین است که هزار رستم دستان در هر دسته از سپاه عاشورا است، همه پرورده دامن غدیرند، و تا منبر غدیر برپا است، جبرائیل را غمى از ناتمامى حجت بر عالمیان نیست.
اى غدیر! تو را خواندم و على را خواستم، که تو بهین بهانه دل براى گریز از نامبُردِ معشوقى. هرگاه نام تو مى آید، یاد او همه چیز را برهم مى زند که تو آغشته ترین نام و آمیخته ترین جاى با نام و یادِ اویى.
غدیرا! فریاد مرا و اهل زمانه مرا بشنو و با آن جانِ جانان بگو که روزگار درازى است که بر کویر زندگانى ما قطره اى نباریده است بارانِ رحمتت را از ما دریغ مدار.

قرن ها است که آرزومند لحظه اى از روزهایى هستیم که دارالحکومة تو، حجله بخت آنها بود و با لب و دهانِ تو زیبایى را معاشقه مى کردند. آن روزهاى خوب، شب ها را به استقبال نمى رفتند تا لختى بیش تر کنار تو باشند و درازى تاریخ را تسخر زنند.

اى پناه مدینه، ولى نعمتِ کوفه، چراغ نجف! على را که مکّى ترین آیه خدا است، تو شناساندى ذوالفقارش را که خسته از خون هاى ناپاک بود، دست کشیدى و برق انداختى نماز را قوام بخشیدى پارسایى را نشانه دادى محراب را که غرق در تارهاى ناباورى و اندارس بود، روبیدى، و دلدادگى را به سردمزاجانِ بى حمیّت، چهره نمایاندى. کلید خیبر در دست تو بود، چاه هاى مدینه راه به تو داشتند، و چشمان تاریخ از حماسه تو، مدهوش افتاده است.

اى آخرین منزل وحى!

هیچ سال، دوبار ما را نمى نواختى. بر تنهایى ما رحم آورده اى؟ یا خود از گوشه نشینى به تعب افتاده اى؟ امسال تو را دوبار جشن مى گیریم، گل مى افشانیم و مى در ساغر مى اندازیم باشد که با ما همراه تر از آن شوى که پیش تر بودى و بنیاد غم را سست تر از آن خواهى که جان ما را بفرساید و تولدت را شادمانى کردن، نتوانیم.

غدیرا! تو را تهنیت بگوییم یا خویش را؟ تو را که خویش را بر نام او زدى، یا خود را که نسب از او بردیم و حَسَب بدو باختیم، و به همین جرم نابخشودنى، زیر باران ظلم و ناجوانمردى، هر روز روح مى فرساییم.
اى آن خُم که از تو باده ها مستند! دیروز تو را در گوشِ ما زمزمه کردند امروز تولدت را جشن مى گیریم، و فردا سندِ على خواهان ـ هنگام پرس وجوى فرشتگان ـ در دادگاه محشرى.

اى خرّم از روى تو گلزار عمر! چه دریاها که از تو گسترده اند، چه رودخانه ها که از تو جارى اند، و چه عشق هاى سوزان که شرمندگى از تو را تا آن سوى وصال، پاس خواهند داشت.

اى خداى غدیر! ما را که هواخواه دولت این روز بزرگیم، قطره اى از زلال او بنوشان.

منبع : آیینه پژوهش، شماره 66